شمارهٔ ۲۵۶
ج جلال عضد
0
Altın Yaprak
ما کرده ایم نامه هستی خویش طی
وآنگه نهاده بر سر بازار عشق پی
تو آفتاب حسنی و عشاق ذره وار
سرگشته در جهان به هوای تو تا به کی
برقع ز ماه چهره برانداز یک نفس
تا آفتاب غوطه خورد زیر موج خوی
آن کآو خراب جرعه دردی درد تست
دیگر چه حاجت است چنان مست را به می
هر دم به سوز و ناله دگرگون کند اگر
رمزی ز راز عشق بگویم به گوش نی
کو دل درین میانه که سلطان عشق تو
یک لحظه بانگ بر من بیدل زند که هی
در طبع خود جلال خیال تو نقش کرد
تا جز خیال تو نبود در خیال وی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş