شمارهٔ ۱۲
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
این دل که به بند زلف دربسته ست
بس جان که به تیغ خشم خود خسته ست
بسته ست نقاب مشگ بر رویت
زان ماه طلسم خویش بشکسته ست
دل با غم تو در آمده ست از پای
بگذر ز سرش که این نه آن دستست
شاید که دلم ز خرمی بگسست
تا او به چه زهره در تو پیوسته ست
چشم ار ز لب تو دوش می خورده ست
انکار مکن هنوز هم مستست
فی الجمله رخ تو آفتی صعبست
هرکس که ندید روی تو رسته ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş