شمارهٔ ۱۳۵
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
وای من از دست دل کو نیست در فرمان من
عاقبت هم بر سر دل رفت خواهد جان من
با که گویم محنت هجران بی پایان او
از که جویم چاره این درد بی درمان من
هر زمان گوید مرا از چیست این افغان تو
بی سبب آخر نباشد این همه افغان من
ای نهان گشته ز چشمم نیستم آگه ز تو
از کجا پرسم خبر جان من و جانان من
سخت کاسد گشته بازار می و شکر کنون
از لب و دندان تو دور از لب و دندان من
جان من بادت فدای جان و من خود کیستم
صدهزارت جان فدا بادا و اول جان من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş