شمارهٔ ۱۴۹
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
چه باشد اگر با همه دوستگاری
مرا گویی ای خسته چون میگذاری
نه با تو وصالی نه از تو سلامی
بنام ایزد الحق چه فرخنده یاری
گهی نوش صرفی گهی زهر نابی
تو معشوقه نی مردم روزگاری
مرا دوست خوانی پسم بار ندهی
زهی دوستداری زهی حق گذاری
بسی جهد کردم که بگذاری این خو
چو سودی نمیداشت هم سازگاری
چو گویم که بوسی تو گویی که جانی
بده بوس و بستان بدین جان چه داری
بمن بازده این دل ریش و رستیم
تو از این تقاضا من از خواستاری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş