شمارهٔ ۳۱
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
چشمم از گریه دوش ناسودست
تا سحر گه سرشک پالودست
گر نخفتست چشم من شاید
چشم او باری از چه نغنودست
روزها شد که آن نگارین روی
بمن آن روی خوب ننمودست
بی سبب رخ ز من نهان دارد
می ندانم که این که فرمودست
گفتم از چشم بد نگه دارش
مگر آن چشم چشم من بودست
سرکشی بود عادتش همه عمر
خشم و دشنام نو در افزودست
راضیم گرچه پای بازگرفت
باری از درد سر بر آسودست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş