شمارهٔ ۳۵
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
بی توام کار بر نمیآید
بر من این غم بسر نمیآید
ترسم از تن بدر شود جانم
کز درم دوست در نمیآید
دل چو دلدار دورگشت از من
نیک و بد زو خبر نمیآید
هر شبی تا بروزم از غم تو
مژه بر یکدگر نمیآید
میکنم جهد تا بپوشم حال
دیده با اشک بر نمیآید
بننالم ز هیچ بد روزی
کم ازان بد بتر نمیآید
روز بگذشت و هم نیامدیار
تو چه گویی مگر نمیآید
این همه یارب سحرگاهی
خود یکی کارگر نمیآید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş