شمارهٔ ۳۹
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
دلم از دیده برون می آید
چه دهم شرح که چون می آید
حل شده دل ز ره دیده برفت
زان سرشکم همه خون می آید
دل اگر خود همه از سنگ بود
به کف عشق زبون می آید
یارب آن مه به چه ماند یارب
که هم از حلقه کنون می آید
چشم خیره شود از طلعت او
کز در حجره درون می آید
ای که در رنگ و طراوت رخ تو
از گل و لاله فزون می آید
خیز و از پرده برون آی تو نیز
که گل از پرده برون می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş