شمارهٔ ۸۲
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
دل چو دم از دلربایی میزند
عافیت را پشت پایی میزند
بازعاشق گشت و معذورست دل
گرچه لاف از بیوفایی میزند
از میان موج خون چون غرقه
دست هر ساعت بجایی میزند
هر دمم دل پیش پایی مینهد
هر زمانم غم قفایی میزند
از غمت شادم که چون بیند مرا
آخر از دل مرحبایی میزند
از همه عالم سر زلفین او
زخم هم بر آشنایی میزند
گرچه شد دل در سرکارش هنوز
در غم او دست و پایی میزند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş