شمارهٔ ۷ - در مدح شمس الدین ابوالفتح نطنزی
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
ای مهر تو در میان جان ها
وای مهر تو بر سر زبان ها
قدر تو گذشته از فلک ها
صیت تو فتاده در جهان ها
قاصر ز ثنای تو زبان ها
عاجز ز مدیح تو بیان ها
شبه تو ندیده آفرینش
مثل تو نزاده آسمان ها
افلاک ز بهر خدمت تو
بسته کمر تو بر میان ها
در مجلس انس چون خوری می
شاید که فدا کنند جان ها
زآواز سماع مطربانت
ناهید همی کند فغان ها
پربار شود ز در و شکر
از لفظ خوش تو کاروان ها
از غایت خفت و لطافت
سوی تو روان شده روان ها
بهرام سپهر و شیر گردون
از تیغ تو خواسته امان ها
گردون ز پی کمین خصمت
آورده به زه بسی کمان ها
رای تو به روزگار طفلی
واقف شده بر بسی نهان ها
با عمر جوان و سال اندک
عقل از تو نبشته داستان ها
آن لطف شمایلت حقیقت
از روح همی دهد نشان ها
بشکست همای دولت تو
اندر تن خصم استخوان ها
آنگه که به بزم زر فشانی
فریاد برآورند کان ها
بی خدمت درگه تو ما را
بوده ست به عمر بر زیان ها
خواهیم به دولت تو زین بس
گر زنده بویم عذر آن ها
تا کوکب سعد و نحس دایم
بر چرخ همی کند قران ها
از بخت بیاب کام و دولت
زان بیش که هست در گمان ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş