شمارهٔ ۲۵ - در تهنیت فیروزی
ج جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی
0
Altın Yaprak
این مژده شنیدی که به ناگاه برآمد
زین تنگ شکرخای که از راه برآمد
آن همچو دم صبح که از گل خبر آورد
وین همچو نسیمی که سحرگاه برآمد
من بنده این مژده که در گوش دل افتاد
من چاکر این لفظ کز افواه برآمد
کان اختر سعد از فلک ماه بتابید
وان کوکب اقبال دگر راه برآمد
آن یونس دولت ز دم حوت به در رفت
وان یوسف ملت ز دل چاه برآمد
آن رایت پیروزی در ملک دگر بار
با نقش توکلت علی الله برآمد
آوازه فارتد بصیرا سوی دولت
اندر پی وابیضت عیناه برآمد
از حقه گردون گهر مهر درخشید
وز قله کوه آینه ماه برآمد
آهخته شد از ابر نیام آن گهری تیغ
کز عکس وی از روی عدوکاه برآمد
آن روز که آن روز مبیناد دگر کس
حقا که دم صبح به اکراه برآمد
تاریک نمود آینه مهر در آن روز
از بس که ز دل ها به فلک آه برآمد
آتش به سر این کره خاک در افتاد
دود از دل این برشده خرگاه برآمد
در گوش قضا گفت قدر این سخن آن روز
باورش نمی آمد و یک ماه برآمد
ای خسرو منصور که چندان که گرفتم
آوازه اقبال ملکشاه برآمد
گر کم ز تویی وز تو کم آید همه عالم
جای تو طلب کرده سوی گاه برآمد
بر عرصه شطرنج بسی بود که بیدق
شه خواست که از خانه به در شاه برآمد
انگشتری ار گم شد از انگشت سلیمان
تا دیو در آیینه اشباه برآمد
گو جای بپرداز که اینک جم دولت
با خاتم اقبال سوی گاه برآمد
چرخ از مه نو غاشیه بر دوش گرفته
در موکب قدر تو به درگاه برآمد
حصن تو بیفراشت سر از قدر تو چندانک
هفتم فلکش تا به کمرگاه برآمد
هم غایت لطف و کرمت گر از تو
روزی دو سه کام دل بدخواه برآمد
ای خصم برو سوی عدم تاز که خورشید
اول بزدت تیغ پس آنگاه برآمد
اندیشه چه کردی تو که با حمله شیران
هرگز به جهان حیلت روباه برآمد
با آنکه ز بی قافیتی بود که این شعر
چون عمر بداندیش تو کوتاه برآمد
لیکن چو زدم بر محک عقل به نامت
هر بیت ازین گفته به پنجاه برآمد
با رایت تو نصرت ضم باد که این فتح
چون کسر عدوی ز ناگاه برآمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş