شمارهٔ ۱۱۷
ج جامی
0
Altın Yaprak
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد
سلک جمعیت شوریده دلان برهم زد
تار هر موی کز آمد شد آن شانه گسست
با رگ جان من آن را گرهی محکم زد
تا ز راهت ننشیند به رخ غیر غبار
هر دمش چشم من آب از مژه پرنم زد
وصل تو ملک سلیمان بود و لب خاتم
لب تعظیم خوش آن کس که بر آن خاتم زد
کعبه میخانه بود چشمه زمزم خم می
کفن خویش خوش آن زنده که بر زمزم زد
گر به دور لب جانبخش تو بودی عیسی
با وجود تو نیارستی از احیا دم زد
عیش پابوس تو تا یافت به عالم جامی
پشت پا بر طرب و عیش همه عالم زد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş