شمارهٔ ۱۱۷
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
آن سرو سیم اندام من چون از گلستان بگذرد
موج لطافت جو به جو از هر خیابان بگذرد
شب های هجر او دلم راضی نمی گردد اگر
یک قطره آب چشمم از بالای مژگان بگذرد
از کثرت کم طالعی ترسم نسیم کوی او
چون بر مزار من رسد برچیده دامان بگذرد
آن بی سرانجامم که گر عضوی ز من یابد هما
یک عمر سرگردان شود تا از بیابان بگذرد
در رنج روزافزونم و بیمم از آن باشد که او
تا چاره دردم کند کارم ز درمان بگذرد
از گرمی تیغش کشد بر استخوانم شعله ای
برق آتش افشانی کند تا از نیستان بگذرد
قصاب را بار گران افکنده زین ره بر قفا
اول به منزل می رسد هرکس که از جان بگذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş