شمارهٔ ۱۲۶
ج جامی
Günün şiiri
· 04 Eylül 2026
0
Altın Yaprak
بر دل عاشق چو زخم از نشتر خاری رسد
زان گل راحت دمد چون از کف یاری رسد
چون به سیلی رانیم خواهم که دارم دیده پیش
لیک ترسم کز مژه بر دستت آزاری رسد
برکسم نبود حسد جز آنکه چون خواهد دلش
از جمال چون تو دلداری به دیداری رسسد
محنت صاحبدلان باشد غرض چون در جهان
نوبت خوبی همچون تو جفاکاری رسد
چون گرفت اکنون بر اقرارم به تو خاطر قرار
زان چه غم دارم که کس را بر من انکاری رسد
کوی تو بیمار جای شهر را ماند که چون
بگذرم بر وی ز هر سو ناله زاری رسد
جامی است آن با سگانت می کند عرض نیاز
گر به گوشت نیم شب آهسته گفتاری رسد
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş