شمارهٔ ۱۸۰
ج جامی
0
Altın Yaprak
چو دید اشک روان مرا ستاره شناس
گرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس
دهانت در ظلمات عدم نهان مانده ست
نه خضر برده به آن چشمه راه نی الیاس
رسیدم از خلش دل به جان دلم گویی
ز غمزه های تو خورده ست خرده الماس
ز اهل زهد ملول است طبع دردکشان
خواص را چه سر صحبت عوام الناس
میان نازکت افزون بود ز فهم عقول
چو سر غیب که بیرون بود ز درک حواس
جفای چرخ مرا بس سرم به سنگ ستم
مساز خرد و منه پیش آسیا دستاس
ز سر صبح ازل می زند نفس جامی
مباد شغل تو جز پاسداری انفاس
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş