شمارهٔ ۱۸۰
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
روز و شب از رخ رخشنده شاه عجبی
آفتاب عجبی دارم و ماه عجبی
خط چون سبزه اش از چهره چون گل زده سر
از زمین عجبی رسته گیاه عجبی
دید آن مه گنه بی گنهی از من و کشت
بی گناه عجبی را به گناه عجبی
چه عجب گرد هم از دست دل و دین که به ناز
شوخ چشم عجبی کرد نگاه عجبی
دیدم از طرف بناگوشی و کنج دهنی
خط سبز عجبی خال سیاه عجبی
لقب عاشق و معشوق گر از من پرسند
من گدای عجبی گویم و شاه عجبی
تنم از اشک گدازد دلم از آه چو شمع
آذر اشک عجبی دارم و آه عجبی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş