شمارهٔ ۲۵۲
ج جامی
0
Altın Yaprak
ساغر مه نو باشد خالی شده مپسند آن
ناگشته مه نو پر نوری ندهد پنهان
نشکفت دلم تا تو بر من ندمیدی دم
بی باد بهار اری غنچه نشود خندان
عشق تو خلاصم کرد از بند خردمندی
یاد تو فراغم داد از پند خردمندان
زان ابروی پر چینم چندان ترشی دادی
کز سیب زنخدانت شد کند مرا دندان
روزی که شود زندان دور از تو جهان برمن
از یاد رخت برخود گلشن کنم آن زندان
در طوف درت شبها دنبال سگت گردم
زان گونه که گردد سگ دنبال خداوندان
جامی ز بتان تنها می گرید و می سوزد
همچون پدر مشفق از فرقت فرزندان
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş