شمارهٔ ۲۸۲
ج جامی
0
Altın Yaprak
گل زد به باغ صبحدم اورنگ خسروی
برداشت بلبل از چمن آهنگ پهلوی
یعنی بساط سبزه شد از لطف باد نو
عهد نشاط را تو هم از باده ده نوی
با ما نمی زند دم لطف آن که تعبیه ست
در لعل او لطافت انفاس عیسوی
گفتم که کی شوم به در قرب تو مقیم
گفت آن زمان که از خودی خود بدر شوی
در عشق شو علم که به عالم نمانده است
جز قصه ایاز ز محمود غزنوی
کی لذت کلام چشی گرنه چون کلیم
با دوست یک دو حرف بگویی وبشنوی
جمعیت دل ارطلبی سنگ تفرقه
افکن به شیشه خانه اسباب دنیوی
مجموعه لطایف جامی سفینه نیست
بحریست پر جواهر اسرار معنوی
تبریز را تو شمس ابد پرتوی و هست
گفتار او به نام تواشعار مولوی
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş