شمارهٔ ۵۵۲
ج جامی
0
Altın Yaprak
ای که چون غنچه دلی دارم از اندوه تو تنگ
همچو گل چند دورو باشی و چون لاله دو رنگ
جنگ من این همه با بخت از آن ست که تو
با همه صلح کنی با من دلسوخته جنگ
سر زلف تو به دست دگران می بینم
وه که سررشته اقبال برون رفت ز چنگ
گریه نقش خط سبز تو نبرد از دل ما
نشود پاک به شستن ز رخ آینه زنگ
عاقبت وادی هجر تو به پایان آمد
گرچه شد بارگی صبر در آن بادیه لنگ
گر نه صیاد ازل خواست شکار دل ما
چون کمان ساخت ز ابروی تو وز غمزه خدنگ
جامی دلشده را جام دل آن روز شکست
که درآمد به سر کوی تواش پای به سنگ
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş