شمارهٔ ۵۵۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
ای لوای مهتری بر لامکان افراخته
غلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته
شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براق
از زمین تا اوج او ادنی به یکدم تاخته
چون دو چوگان کرده مه را یک سر انگشت تو
بر سر میدان گردون گوی دولت باخته
مرغ جان هرگه که با طوق وفای تو بود
باغ جنت را بود توحید خوان چون فاخته
هیچ کس غیر از خدا قدر تو نتواند شناخت
چون خدا را بهتر از تو هیچ کس نشناخته
روز محشر چون بسازی از شفاعت کار خلق
خلق تو هرگز نماندکار ما ناساخته
خلوت دل ناصر از فکر جهان پرداخته است
وانگه از اخلاص نعتی بهر تو پرداخته
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş