شمارهٔ ۶۹۵
ج جامی
0
Altın Yaprak
سوی صحرا نی پی عیش و تماشا می روم
بی تو بر من شهر تنگ آمد به صحرا می روم
تا تو رفتی از برم با کس ندارم الفتی
گرچه باشد صد کسم همراه تنها می روم
هیچ جای از وحشت تنهاییم نبود ملال
مونس جانم خیال توست هر جا می روم
پا به زنجیر بلا هر سو طلبگار توام
عاشق ویرانه ام زنجیر بر پا می روم
فی المثل گر زیر پای من بود گل یا حریر
گر نه سوی توست ره بر خار و خارا می روم
در سلوک عشق تو هیچم نگیرد پیش راه
در تجرد گام بر گام مسیحا می روم
گفتم ای جان رو که بی جانان نخواهم زندگی
گفت جامی صبر کن امروز و فردا می روم
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş