شمارهٔ ۸۲
ج جامی
0
Altın Yaprak
ای صیقل جبین تو داده جلای روح
در دل بود خیال تو تن را به جای روح
ای نسبت صفای بتان با وجود تو
چون نسبت کدورت تن با صفای روح
خود گو که از تو چون گسلم چون تویی مرا
محنت زدای قالب و راحت فزای روح
جان را گداختم به هوای تنت بلی
تن را کنند اهل ارادت فدای روح
روحم خبر ز عشق ازل می دهد کجاست
روحانیی که گوش کند ماجرای روح
روح الله آن نفس که ز روح القدس گرفت
لعل لبت به آن زند اکنون صلای روح
تو روح جامیی و می لعل چون خوری
باشد تو را غذای تن او را غذای روح
Kamu malı: şairin ölümünün üzerinden 70 yıldan fazla geçti.
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş