شمارهٔ ۱
ج جیحون یزدی
0
Altın Yaprak
بس که دیدم همه سو آن بت هرجایی را
هیچ نشتاخته ام معنی تنهایی را
نیست مغزم دمی از نکهت زلفش خالی
تا چه سر است نهان این سر سودایی را
زاهدا دور شو از باده پرستان که بالطبع
تاب خشکی نبود مردم دریایی را
تا که مشغول صفاتی نبری راه به ذات
بگذر از عالم نی گر طلبی نایی را
در مژه تا چه فسون باشدش آن خسرو حسن
تا به اکنون که نکو کرده صف آرایی را
سیم اشک و زر چهرم بود ار هیچم نیست
عشق تو داده به من فقر و توانایی را
زیر این طاق مقرنس نسزد منزل دل
خانه سخت است مکان مردم صحرایی را
کور باید نظر از هر چه به جز طلعت دوست
گرچو جیحون طلبی لذت بینایی را
نیکنامی است چو مطبوع به دوران امیر
مپسند از دل ما این همه رسوایی را
خان دریا دل صافی گهر راد حسین
که فلک ختم بدو ساخته مولایی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş