شمارهٔ ۱۲
ج جیحون یزدی
0
Altın Yaprak
در زمان شه جمشید گهر ناصر دین
که برد سجده بر بارگهش کیخسرو
آنکه خورشید رخش تا بدرخشید ز تخت
خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
ناصرالدوله ملک زاده آزاده حمید
که به شمشیر ز مریخ گرفته است گرو
آنکه در وقعه چو با تیغ فرو کوبد پای
دست بر سر بگریزد ملک الموت به دو
نغز حصنی به در سرحد کرمان بفراشت
که در این کهنه جهان است یکی عالم نو
پایه اش در بر ماهی همه در راز نیاز
سایه اش بر سر مه یکسره در گفت و شنو
سست تر سبزه این طرفه حصار از سختی
چرخ با داس مه نو نتوان کرد درو
سال تاریخ چو جستند ز تاج الشعرا
زان نکو قلعه که بربوده ز خلخ پرتو
دل در او برد سر و دید و به جیحون فرمود
ناصری قلعه فهرج ز فلک برده علو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş