شمارهٔ ۲ - وله

ج جیحون یزدی
0 Altın Yaprak
این که با چهر تو چون سحر مبین است آفتاب در پناه خال هندویت مکین است آفتاب زلف زنار ترا بسته به چین است آفتاب از لبت همسایه با روح الامین است آفتاب یا که مرآت رخ جان آفرین است آفتاب ای میانت در کمر همچون زیان اندر به سود وآن کمر گر از میانت کاست بر حسنت فزود صولجان زلفت از خور گوی زیبایی ربود گویی از عشق مه روی تو بر چرخ کبود عاشقی رخ زرد و خاکسترنشین است آفتاب هجر زلف پرده سازت شد چو دل را پرده سوز رفت عمری بس دراز و من گرفتارم هنوز تا خطت ننگیخته خرمن ز شب بر گرد روز دارم از ماهیت خور شکی ای مه رخ فروز وآن که استدلال کن کز ما و طین است آفتاب زاهدی کز چشم شوخت رمزی از مستی شنفت با مژه خاک ره میخانه را از وجد رفت ای کمانکش طاق ابرویت به تیر غمزه جفت دوش خواندم آفتابت عقل روشن رای گفت کی چو آن مه سست مهر و سخت کین است آفتاب تا نه گرد راهت اندر دامنی منزل کند هر کجا خاکی ست چشمم زاشک حسرت گل کند کو مرا بختی که بر سوی منت مایل کند رخ به زلفت زابروان و مژه صید دل کند وه که با تیر و کمان اندر کمین است آفتاب ای که مه بهر نثارت جان نهاده بر طبق گل به پیش چهر تو پیچیده از خجلت ورق آب با اندام تو نتواند از صافی نطق چون به می خوردن نشینی وز رخت خیزد عرق هر دمت از خرمن مه خوشه چین است آفتاب ای روان افزا تکلم از لب چون قند تو صد چو شیرین کوهکن از شور شکرخند تو قصه ماه و قصب با عاشقان پیوند تو آفتاب انوری لیکن کجا مانند تو با قد سرو و رخ چون یاسمین است آفتاب راستی زلف کجت نامد اگر دزدی دغل پس چرا زآن پاک رخ خورشید دارد در بغل گرچه روی تو چو خورشید است در خوبی مثل زآفتابت به نشاید خواند زیرا کز ازل سایه پرورد خداوندی امین است آفتاب آنکه در اخلاف آدم تا فلک دارد به یاد خردسالی با خرد این گونه از مادر نزاد همچو بخت خود جوان اما به هر پیر اوستاد ماه اقران ملجأ ایران امین الملک راد کز قبولش در کواکب بی قرین است آفتاب شه بدین نوخیزی افزود از سترگان جرگهش زآن که توام زاده ای با بخت خود داند شهش شه پرستیدن طریقش پارسایی شیمه اش زاشتیاق سجده افلاک رفعت درگهش پای تا سر روی و سر تا پا جبین است آفتاب گرنه سطح کاخ او را پاسبان است آسمان پس چرا از کهکشان بسته میان است آسمان هر کجا قدر وی آنجا بی نشان است آسمان آسمانش خوان اگر رکن زان است آسمان آفتابش دان اگر قطب زمین است آفتاب گرچه در عالم از او هر گوشه ملک معظمی است لیک در ذاتش ز دانش طرح دیگر عالمی است زیر ظل رایتش هر دیو از حشمت جمی است حلقه گردون بر انگشت جلالش خاتمی است کز ازل آن طرفه خاتم را نگین است آفتاب چون به کاری از رجال اقدام بر تدبیر شد هر چه او فرمود تاج تارک تقدیر شد تیر دوراندیش عزمش را قضا نخجیر شد همچو کیهان سیر رایش از چه عالمگیر شد گرنه با آب ضمیر وی عجین است آفتاب ای که جز در فرض نتوان دید تمثال ترا در شهود از غیب فر آید همی فال ترا ملک و ملت را زمام اندر کف اجلال ترا خنگ صرصرپوی شهلان کوب اقبال ترا چرخ زین شمسه ای قرپوس زین است آفتاب از فروزان اختر تو کامگار است آسمان وز طرب زا دوره ات در افتخار است آسمان صد ره اندر چنگ یک حکمت دچار است آسمان یسر افزا موکبت را در یسار است آسمان یمن بخشا کوکبت را در یمین است آفتاب اطلس گردون خیام شوکتت را دامنی است آسمان انجم از زر نوالت مخزنی است خلد و نیران مهر و قهرت را کهین پاداشنی است ابلق چرخت در اصطبل غلامان توسنی است کش ز بدو ماسوی داغ سرین است آفتاب فر اکلیل تو را با فرقدانست اقتران فتح را بر جنبش کلکت ز جان است ارمغان از وجودت بر روان کن فکان است امتنان عیسی جاه تو را بر آستان است آسمان موسی جود تو را در آستین است آفتاب با سفیران تو مه گم گشته پیکی راه جوی نزد بوابت زحل دون پایه ای زار ذال کوی با ضمیرت آفتاب افسرده ای بیهوده پوی باورش گر نیست با رای تو گردد روبه روی چند گویم آنچنان یا این چنین است آفتاب داورا یک ره گرم مهر تو نفزودی شعف کین هفت اختر هزاران باره ام کردی تلف زیبدار صد گونه جیحون را برافزایی شرف شمس شیر رایتت ر اشش جهت اندر کنف تا ممکن بر سپهر چارمین است آفتاب

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.