شمارهٔ ۵
ج جیحون یزدی
0
Altın Yaprak
هی سر زلف خون آن شوخ پری زاده زند
خوی بدبین که شبیخون بهر افتاده زند
گشت لوح دلم از خال و خطش عکس پذیر
هرچه نقش است بما آن پسر ساده زند
بگذر ای شیخ زخاک در خمار بخیر
کآب او آتش در دامن سجاده زند
سرو رابی ثمری از تو خجل کرد بلی
مرد باید که دم از دولت آماده زند
نازم آن آهوی چشمت که بهمدستی زلف
شیر را برسرکوی تو بقلاده زند
باکه پیغام فرستم برت ای مایه ناز
که بپاسخ لب تو راه فرستاده زند
هرکه را نشیه چشم سیهت برد زدست
نشود مست اگر صد خم از باده زند
نه بشیرین پسران خیر و نه سیمین صنمان
ای خوش آن رند که بر زیر نر و ماده زند
طره اش برد دل خلق چه سازد جیحون
گرکسی شکوه او در بر شهزاده زند
رفعت الملک شهنشاه ملک زاده رفیع
که بگردون علم از فطرت آزاده زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş