شمارهٔ ۱۰۰۱
ج جویای تبریزی
0
Altın Yaprak
نیست آسان چاره دیوانه گیسوی او
در دهان مار باشد مهره بازوی او
چون گره از طره مشکین گشاید در چمن
کز شمیم گل غبار آلود گردد موی او
آنکه بال سرعت رنگش ز ضعف تن شکست
می برد همچون حنا از دست رنگ روی او
حبذا زلفی که بیزد هر سحر موج نسیم
در حریم نکهت سنبل عبیر بوی او
نه همین آشفته زلف از پهلوی رخسار اوست
نعل در آتش بود بر روی او ابروی او
چون نیابد دل ز فیض یاد رخسارش کمال
می کند آیینه را آدم مثال روی او
وقت آن کس خوش که شب ها کار جوهر می کند
پیچ و تاب فکر در آیینه زانوی او
از صفا آیینه شور موج جوهر را نشاند
کرده ام هموار بر خود وضع ناهموار او
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş