غزل شمارهٔ ۱
ک کلیم
0
Altın Yaprak
فصل گل روی تو جوان ساخت جهان را
حسن تو ازین باغ برون کرد خزان را
بر طاقت ما کار چنین تنگ مگیرید
ای خوش کمران تنگ مبندید میان را
بر سبزه نوخیز خطت می نگرد زلف
زآن سان که به حسرت نگرد پیر جوان را
مژگان تو خنجر به رخ ماه کشیده
ابروت زده بر سر خورشید کمان را
از بس که درین بادیه ام راهبری نیست
خضر ره خود می شمرم ریگ روان را
خاموشی پروانه کند کار خود آخر
ای شمع بیندیش و نگهدار زبان را
چشمان تو ترک دل عاشق نتواند
با شیشه گران کار بود باده کشان را
پیش که برم شکوه کلیم از ستم دوست
از مه نستاند چو کسی داد کتان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş