غزل شمارهٔ ۱۰۳
ک کلیم
0
Altın Yaprak
پاس وفا داشتیم بی اثر افتاده است
آفت اوقات بود خوب برافتاده است
شکوه ام از دهر نیست داد زابنای او
در همه ملک این پدر بد پسر افتاده است
بسکه درین تنگنا چشم دلم تنگ شد
دیده ام از گلرخان بر کمر افتاده است
بر سر رحم آمد از ناله فرو خوردنم
تیر نیفکنده ام کارگر افتاده است
گرمی احباب را دیده و سنجیده ام
سردی ایام از آن گرمتر افتاده است
رشته گوهر شده است جاده ها سربسر
در ره سودای او بسکه سرافتاده است
ظاهر و باطن کلیم همچو حبابم یکیست
صد نظر از کار ما پرده برافتاده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş