غزل شمارهٔ ۱۱۶
ک کلیم
0
Altın Yaprak
منم که تنگدلی باغ دل گشای من است
به دستم آبله جام جهان نمای من است
رسید همرهی بخت واژگون جایی
که هر که خاک رهم بود خار پای من است
به دستگیری افلاک احتیاجی نیست
کلیم وقتم و افتادگی عصای من است
به خاک و خون کشدم هر کجا که سرو قدی ست
هر آن نهال که بالا کشد بلای من است
چنین که دیدن وضع زمانه جانکاه است
به دیده هرچه غبار است توتیای من است
طبیب از عرق شرم نسخه ها را شست
ز بس که منفعل از درد بی دوای من است
ز بس که موج غمم در میان گرفته کلیم
ز من کناره کند هر که آشنای من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş