غزل شمارهٔ ۱۸۷
ک کلیم
0
Altın Yaprak
عمر سیرش کوته است ار جورت از دل می رود
چند گامی از ضرورت صید بسمل می رود
خواب غفلت بس که چشم کاروان عمر بست
بانگ باید بر جرس ها زد که محمل می رود
کینه ای ای کاش باعث می شدی بر قتل ما
خون ناحق کشته زود از یاد قاتل می رود
دهر اگر بحر پرآشوب است مستان را چه غم
کشتی من بی خطر دایم به ساحل می رود
چون زبان گنگ باید در سخن خود را گرفت
راه باریک است کار از طبع کاهل می رود
بر زبان دارد حدیث چشم توفان بار من
خامه معذور است اگر با سینه در گل می رود
جذب شوقم می برد رهبر نمی خواهم کلیم
هرکه سیلابش برد بی خود به منزل می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş