غزل شمارهٔ ۱۹
ک کلیم
0
Altın Yaprak
نمی بیند سرم چون شمع شب ها روی بالین را
به چشم دیگران پیوسته بینم خواب شیرین را
کدورت بیشتر آن را که جوهر بیشتر باشد
نمی گیرد غبار زنگ هرگز تیغ چوبین را
نیارد هم نشین آنجا خلل در عیش تنهایی
پرستش می توان کردن ازین ره خانه زین را
به ناصح طره او را چرا بیهوده بنمایم
که با این سرمه ربطی نیست چشم مصلحت بین را
اگر هم رنگ رویت لاله ای در بیستون روید
بیفشاند چو گرد از دامن خود نقش شیرین را
دو دستم هر دو در بند است در زلف و لب ساقی
ندانم گر بگیرم جام بگذارم کدامین را
اگر بر بالش پر سر ندارم چشم آن دارم
که شب ها ز اشک حسرت نرم سازم خشت بالین را
کلیم افشان کن اول صفحه رو از خوی خجلت
که بر هر کاغذی نتوان نوشتن شعر رنگین را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş