غزل شمارهٔ ۱۹۱
ک کلیم
0
Altın Yaprak
از غمی شکوه نکن تا غم دیگر ندهند
از لب خشک مگو تا مژه تر ندهند
خوبرویان چو نشینند در ایوان غرور
منصب آینه داری بسکندر ندهند
در دیاری که رهایی زاسیری مرگست
صید تا لایق کشتن نشود سر ندهند
خط آزادی ما از غم دوران که دهد
ساقیان باده اگر تا خط ساغر ندهند
حاجت از فقر طلب روی طلب گر داری
که زیک در دهدت آنچه ز صد در ندهند
گرچه خود گشته زن حرص و طمع می گوید
مفتی شهر که یکزن بدو شوهر ندهند
جامه عرض نکویان چو درد نتوان دوخت
زانکه پیراهن گل را برفوگر ندهند
از سخن غیر زیان نفع سخنور نبود
بصدف جوهریان قیمت گوهر ندهند
در دیاریکه بود گردش آنچشم کلیم
نسبت فتنه ببدگردی اختر ندهند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş