غزل شمارهٔ ۱۹۱
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
نیست خاکستر ما شعله صفت بستر ما
رنگ آرام برون تاخته از پیکر ما
ناله ها در شکن دام خموشی داریم
خفته پرواز در آغوش شکست پر ما
اشک شمعیم که از خجلت اظهار نیاز
با عرق می چکد از جبهه خود گوهر ما
معنی آبله بسته به خون جگریم
بی تأمل نگذشته ست کسی از سر ما
بس که مخمور تمنای تو رفتیم به خاک
گل خمیازه توان چید ز خاکستر ما
بی جمالت به لباس مژه اشک آلود
می کند روز سیه گریه به چشم تر ما
در مقامی که سخن آینه پرداز دل است
چون خموشی نفس سوخته شد جوهر ما
معنی سرخط پیشانی ما نتوان خواند
چون شرر گم شده در سنگ پی اختر ما
کینه ما اثر جنبش مژگان دارد
نخلیده ست مگر در دل خود نشتر ما
یک قلم نسخه وارستگی آینه ایم
هیچ نقشی نبرد سادگی از دفتر ما
همه جا عرض سبک روحی شبنم داریم
دل سنگین نشود همچو گهر لنگر ما
حاصل جام امل نشیه آزادی نیست
تا قفس می رسد اندیشه مشت پر ما
بس که جان سختی ما آینه خجلت بود
هرکه شد آب ز درد تو گذشت از سر ما
بیدل از همت مخمور می عشق مپرس
بی گداز دو جهان پر نشود ساغر ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş