غزل شمارهٔ ۲۰۰
ک کلیم
0
Altın Yaprak
نه مرا خاطر غمگین نه دل شاد رسد
به من آخر چه ازین عالم ایجاد رسد
ای جرس تا به کی از ناله گلو پاره کنی
کس درین بادیه دیدی که به فریاد رسد
ای خوش آن صید که کس گر نرسد بر سر او
از پر تیر تواند که به صیاد رسد
تیشه با سخت دلی می نهد انگشت به گوش
نتواند که به درد دل فرهاد رسد
بس که از درد دلم راه جهان مسدود است
شورش دجله نیارد که به بغداد رسد
لذت کشته شدن شمع اگر دریابد
پر ز پروانه بگیرد به ره باد رسد
شانه از زلف تو خوش کامروا شد ستم است
که دگر آب درین باغ به شمشاد رسد
بعد مردن نشود نقد سخن از دگری
کاین نه مالی ست که میراث به اولاد رسد
حیف باشد ره میخانه نمودن به کلیم
مپسندید که این ننگ به ارشاد رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş