غزل شمارهٔ ۳۲۲
ک کلیم
0
Altın Yaprak
وقتی زبار هستی چیزی بجا نماند
کز تو بره نشانی از نقش پا نماند
دنیا ز سخت گیری هرگز بکس نپاید
هرچند بفشری مشت رنگ حنا نماند
در راه بی ثباتی شادی و غم رفیقند
بر سر گلی نپاید خاری بپا نماند
صبر و خرد بیکدل با شوق او نگنجند
چون سیل میهمان شد کس در سرا نماند
اکسیر سیرچشمی خاک سیه کند زر
غیرت چو کامل افتد کس بینوا نماند
نقش قمار طالع گر اینچنین نشیند
غیر از نشان دندان در دست و پا نماند
آن غمزه جهانسوز پروای کس ندارد
آتش چه باک دارد گر بوریا نماند
ناداری قناعت همسر بملک داراست
این جوی آب باریک از سیل وا نماند
باشد کلیم خاموش پیوسته با دل پر
جامی که گشت لبریز با او صدا نماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş