غزل شمارهٔ ۳۲۵
ک کلیم
0
Altın Yaprak
گلشن کشمیر خارش گل به دامان می دهد
سایه در خاک چمن ها بوی ریحان می دهد
زاهدان خشک را نبود هوایش سازگار
زهد و تقوی را هوای تر به طوفان می دهد
بخت بد سرمایه ما رایگان از دست داد
مفلس آب خضر گر بفروشد ارزان می دهد
گرچه بد سوداییش یکدل به کس واپس نداد
هرکه دارد دل بآن زلف پریشان می دهد
هر لبش گاه تبسم معجزی دارد جدا
یک لبش جان می ستاند یک لبش جان می دهد
سر به جیب خود به غواصی فرو گر می بری
خاک ره دانی گهرهایی که عمان می دهد
می دهد گاهی بری نخل امید ما ولی
تخم گل گر می فشانم بر مغیلان می دهد
تب به کام دل ز وصل استخوان من رسید
آری آری داد آتش را نیستان می دهد
پیش چشم مست او ای دیده خونباری مکن
زان که خونریزی به یاد خوی ترکان می دهد
همره سامان ما سرگشتگی چون آسیا
تا نباشد کی سری را دهر سامان می دهد
خوش دبستانی ست چشم فتنه ساز او کلیم
غمزه او دلبری تعلیم مژگان می دهد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş