غزل شمارهٔ ۳۷۷
ک کلیم
0
Altın Yaprak
می نشاط نه جام جهان نما دارد
که کیمیای طرب کاسه گدا دارد
براه شوق چو پرگار پایم از جا رفت
اگر بگردم بر گرد خویش جا دارد
بکیش اهل تجرد نماز نیست درست
بمسجدی که سرانجام بوریا دارد
مباش راست که در خاک و خون بود جانت
بگوش هوش نی تیر این صدا دارد
مآل کار دگر روی کارها دگرست
گیاه نیل همان گونه حنا دارد
در آسیای فلک هیچ رسم نوبت نیست
شکست کار همین از برای ما دارد
سبیل تست اگر خون عاشقان آبست
ور آتشست خود آتش کجا بها دارد
بلای عشق جفای نصیحتش زیبا است
که خار پاخلش سوزن از قفا دارد
سرشک خانه بیتابیم رسانده بآب
بخاکپای تو چشمم امیدها دارد
خوشست با همه آمیزش اندکی پرهیز
حباب خانه ز دریا از آن جدا دارد
علاج ناز طبیبان نمی توان کردن
وگرنه هر مرض مهلکی دوا دارد
ز خار راه ملامت کلیم را چه غمست
که او ز آبله اخگر بزیر پا دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş