غزل شمارهٔ ۳۸۷
ک کلیم
0
Altın Yaprak
اقلیم دل به زور مسخر نمی شود
این فتح بی شکست میسر نمی شود
از گریه سرنوشت چه شویم که این رقم
زایل به آب چون خط ساغر نمی شود
روشندلان خوش آمد شاهان نگفته اند
آیینه عیب پوش سکندر نمی شود
جان می دهم نهفته که دل پی نمی برد
خون می خورم چنانکه لبم تر نمی شود
کی می نهد دلیر قدم در محیط عشق
تا کس در آب دیده شناور نمی شود
خاک از غبارگاه بلندی طلب بود
با ما به خاکساری همسر نمی شود
پیداست تا کجاست ترقی ما که مور
گر بال یافت صاحب شهیر نمی شود
بر فرق ریخت خاک که در هیچ معرکه
از ناکسی سیاهی لشکر نمی شود
آسوده خاطریم ز رد و قبول خلق
فرسوده محک زر اختر نمی شود
گر توتیا کنند گهر را چو بشکنند
با خواری شکست برابر نمی شود
خود را دگر ز گرم روان نشمری کلیم
در زیر پایت آبله اخگر نمی شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş