غزل شمارهٔ ۳۹۲
ک کلیم
0
Altın Yaprak
گر کرم در طبع نبود باده اش پیدا کند
شیشه می ترک سر از همت صهبا کند
سوزن عیسی همی باید که بخت سختگیر
در ره شوقت مرا خاری برون از پا کند
دست ما را می تواند انقلاب روزگار
از گریبان آورد در گردن مینا کند
گوهر قدر عزیزان را سپهر بی تمیز
توتیا سازد ولی در چشم نابینا کند
آنچه اول غرق گردد کشتی امید ماست
گر سراب ناامیدی را فلک دریا کند
همچو شمع آتش زبانم لیک وقت عرض حال
می نشینم منتظر تا گریه راهی وا کند
نزد مستان کشتی می را هنر بی لنگری ست
در کف دریاکشان عیبست اگر مأوا کند
بیش ازین نبود که سرکوبی به هم خواهد رسید
بخت دست قدرت ما را اگر بالا کند
گر دلم تنگست چون دستم ازین شادم کلیم
فکر دنیا ره نمی یابد که در وی جا کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş