غزل شمارهٔ ۴۳۵
ک کلیم
0
Altın Yaprak
با که گویم آنچه زان نخل تمنا دیده ام
زان قد آشوب قیامت را دو بالا دیده ام
حالی من شد که در هر حال باید شاد زیست
قهقهه کبک دری را در قفس تا دیده ام
فاخته آن روز تا شب گشته بر گرد سرم
گر شبی در خواب سو قامتش را دیده ام
در رهایی تلاشم گرچه سیلابم برد
تا صلاح کار خود را در مدارا دیده ام
جرم چشم عیب بین خویشتن دانسته ام
هر قدر ناخوش که از ابنای دنیا دیده ام
نخوتی دارد قناعت حیف کان نقص منست
خویش را تا قانعم همسر به دریا دیده ام
کار خود هرجا که محکم کرده دهر بی تمیز
مرغ را زنجیر جای رشته بر پا دیده ام
در قفس یک سال می باید به سر بردن کلیم
دل گشایی گر همه یک دم ز صحرا دیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş