غزل شمارهٔ ۴۳۵
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
نیست عیب ار دوست می دارم منش
با چنان رویی که دارد دشمنش
دشمن از دستم گریبان گو بدر
من نخواهم داشت دست از دامنش
از دری کاندر شود ماهی چنین
مهر گو هرگز متاب از روزنش
کس نمیخواهم که گردد گرد او
تا گذار باد بر پیراهنش
آه من گر خود بسوزد سنگ را
باد باشد با دل چون آهنش
عشق را با عقل اگر جمع آورند
سالها با هم نکوبد هاونش
آنکه جز گردنکشی با من نکرد
گر بمیرم خون من در گردنش
گر نسوزد بر منش دل عیب نیست
مرده ما خود نیرزد شیونش
اوحدی با یار گندم گون اگر
میل داری خوشه چین از خرمنش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş