غزل شمارهٔ ۴۷۰
ک کلیم
0
Altın Yaprak
نه بی دردی ست گر چاک گریبان را رفو کردم
حصاری شد مرا تا سر به جیب خود فرو کردم
به بند دهر چون تیغم ولی از جوهر ذاتی
گشایش در قدم دارم به هر جانب که رو کردم
ز اهل عقل جز نا در برابر بس که نشنیدم
شدم دیوانه و با خویش آخر گفت و گو کردم
ز شیر دختر رز تا بریدم طفل عادت را
به حکم دایه ی مشرب به خون توبه خو کردم
چرا از خضر نالم ره به مقصد گر نمی یابم
که من با دیده ی پوشیده دایم جست و جو کردم
ز آسیب شکستن پیر جام او را نگه دارد
که باز از زهد و تقوا توبه از دست سبو کردم
ندارد قبله ی اسلام پا برجاتری از من
تمام عمر چون چشمت به یک محراب رو کردم
کلیم از پرتو روشن دلی شرمنده کم گشتم
دل و آیینه را هرگاه با هم روبه رو کردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş