غزل شمارهٔ ۵۲
ک کلیم
0
Altın Yaprak
پنبه ها بر روی داغ از آتش دل در گرفت
وقت مرهم خوش که بازم سوختن از سر گرفت
سرکشی با خاک ساران کی به جایی می رسد
سرو من از خاک نتوان سایه خود برگرفت
من کجا بد گردی افلاک و انجم از کجا
خاطرم در بزم عیش از گردش ساغر گرفت
گلستان چون ساقی مستان ندارد گلبنی
تا گل ساغر ازو چیدم گل دیگر گرفت
از خشن پوشی برون آورد فیض گلخنم
تن قبای تن نما اکنون ز خاکستر گرفت
بستگی در کار عاشق مایه کام دل است
رشته نتواند گهر را بی گره در بر گرفت
اشک را در چشم از لخت جگر نتوان شناخت
طفل خودسر بود رنگ هم نشینان برگرفت
برنمی خیزد کلیم از بستر راحت تنم
پیکر و بستر ز خون دل به یکدیگر گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş