غزل شمارهٔ ۵۶۸
ک کلیم
0
Altın Yaprak
چنان دل کند می باید ازین تنگ آشیان باشی
که خود را در قفس دانی اگر در گلستان باشی
دلا زین همرهان کارت به جایی می رسد آخر
که منت دار از همراهی ریگ روان باشی
به ترک مقصد ار ممنون خود باشی از آن بهتر
که بهر کامیابی شرمسار آسمان باشی
قباحت فهم باش و دعوی علم فلاطون کن
به است او عیب دیدن گر تو خود را عیب دان باشی
اگر در خاکساری کاملی در صدر جا داری
چو نقش پا اگر چه خانه زاد آستان باشی
جهان را می توان تسخیر کرد از تیغ استغنا
گلستان سربه سر از توست گر بی آشیان باشی
به دل صد آرزو داری به دوران سازگاری کن
چو گلچینی همان به کآشنای باغبان باشی
هنر دربار اگر داری مترس از کم خریداری
کسادی را به خود خوش کن به قیمت چون گران باشی
به فتوای قناعت روزه همت شود باطل
ز قوت کامی ار انگشت حسرت در دهان باشی
نفاق دوستداران بین که کس گر دشمن خود را
دعای بد کند گوید به کام دوستان باشی
کلیم آمد بهار از باده ات سرخوش چنان خواهم
که در صحن چمن افتاده چون برگ خزان باشی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş