غزل شمارهٔ ۸۷
ک کلیم
0
Altın Yaprak
محتسب بر حذر از مستی سرشار من است
سنگ بگریزد از آن شیشه که در بار من است
آسمان مشتری جنس هنرها گردید
که دکان سوختنم گرمی بازار من است
از دهن غنچه صفت دست اگر بردارم
قفل دیگر ز حیا بر لب اظهار من است
گره گریه به تیغ از گلویم وانشود
نخل ناکامی ام و عقده غم بار من است
نزنم یک نفس خوش که تلافی نکند
بخت بد گرچه به خواب است خبردار من است
گرد از چهره من پاک به سیلی سازد
آنکه در بی کسی عشق تو غمخوار من است
از دل روشنم اسرار دو عالم پیداست
حیف ازین آینه کارایش دیوار من است
دخل بیجا همه جا در سخنم می آید
این مگس لازم شیرینی گفتار من است
شکوه از اختر طالع نتوان کرد کلیم
زینت بخت و گل تارک ادبار من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş