شمارهٔ ۴۹
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
تاب جمال تو آفتاب ندارد
با خم زلفت بنفشه تاب ندارد
کرد دلم شب خوش خیالت ازیراک
دیده درین عهد چشم خواب ندارد
غمزه خود را به آب چشم جلا ده
تیغ چه رونق دهد که آب ندارد
گفتمش از من لب تو بوسه که پذرفت
یا بدهد یا مرا عذاب ندارد
گفت اگر صبر می کنی بکن ار نی
رو که مرا این همه شتاب ندارد
آنک ترا دور کرد از برم ای یار
شرم ازین چشم اشک تاب ندارد
بر من اگر سایه نفکنی رسدت زانک
ذره ای از حسنت آفتاب ندارد
سوخته باد آنکه روی خوب تو بنهفت
این سخنم روی در نقاب ندارد
هر چه توانی بکن عتاب مفرمای
با تو دلم طاقت عتاب ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş