شمارهٔ ۴۹
م میلی
0
Altın Yaprak
جفای او من بی تاب را به جا نگذاشت
برآن شدم که شکایت کنم وفا نگذشت
مرا تو حال چه دانی که بیخودی هرگز
ز ابتدا سخنم را به انتها نگذاشت
زمانه را شه من حق به جانب است درین
که دامن تو به دست من گدا نگذاشت
خوشم که مدعیان را به گاه خواهش کام
خجالت تو به اظهار مدعا نگذاشت
دلم به پنجه عشق تو از توتیای شوق مرا
گل ملاحظه در دیده حیا نگذاشت
طبیب وصل تو از توتیای شوق مرا
گل ملاحظه ای در دیده حیا نگذاشت
خیال آن بت بیگانه در دل میلی
هوای صحبت یاران آشنا نگذاشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş