شمارهٔ ۵۸
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
ز رویت دسته گل می توان کرد
ز زلفت شاخ سنبل می توان کرد
ز قد چفتۀ من در ره عشق
بر آب دیده ام پل می توان کرد
ز نوک غمزه تو بی محابا
سزا در دامن گل می توان کرد
ز اشک و چهره در عشقت همه سال
به سیم و زر تجمل می توان کرد
نمی شاید سپردن دل به زلفت
نه نیز از وی تغافل می توان کرد
نه چون غنچه دهن در می توان بست
نه افغان همچو بلبل می توان کرد
به زلفت گو برو آهسته بنشین
همه روز این تطاول می توان کرد
دلم بر دست و سر می پیچد از من
چه گویی این تحمل می توان کرد
به دشنامی دلم را شاد می دار
که باری این تفضل می توان کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş