شمارهٔ ۸۰
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
رخ خوبت به قمر می ماند
ذوق لعلت به شکر می ماند
عقل با این همه دانایی خویش
چون ترا بیند در می ماند
اندرین عهد همانا فتنه
بسر کوی تو بر می ماند
چشم من بالب تو هر دو جهان
خشک می بازد و تر می ماند
با رخ خوبت تو در خانۀ من
اول شب بسحر می ماند
گفتی ار نایم و زحمت ندهم
این بیک چیز دگر می ماند
من ندانسته ام این شیوه ز تو
بطلب کاری زر می ماند
مگر از نازکی عارض تو
بر رخ از بوسه اثر می ماند
هر گه آیی بر من روز دگر
در همه شهر خبر می ماند
بوسه خود چیست که بر چهرۀ تو
نقش تیزی نظر می ماند
بر من اکنون ز شمار غم تو
نیم جانی و بسر می ماند
هیچ دانی که چو آن بستانی
بر من او را چه قدر می ماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş