شمارهٔ ۹۳ - و له ایضاً
ک کمالالدین اسماعیل
0
Altın Yaprak
ستم نوردا نزدیک شد در ایامت
که بیخ فتنه بیکبار منقلع گردد
زحرص بخشش دان رای سال خورد ترا
که همچو طفل یا افسانه منخدع گردد
اگر ثنای ترا من بکوه بر خوانم
زشوق صخرۀ صماش مستمع کردد
ز دست جود پراکنده ات تواند بود
بدست هرکه زر و سیم مجتمع گردد
بهر که روی نهد اژدهای درویشی
چو حزر مدح تو با اوست مندفع گردد
هوای عالم قدر تو دارد آن ساعت
که آفتاب سوی اوج مرتفع گردد
بپای دست تو راه کرم چو سهل آمد
چرا بیخت من این سهل ممتنع گردد
شراب نعمت تو چون مدام نوش بدست
بالتماس نباید که آن بشع گردد
چو فرصتست غم کار من بخور زان پیش
که روزگار برین کار مطلع گردد
بعهد جود تو کز فرط لطف تو همه کس
همی بجاه و بمال تو منتفع گردد
رسوم بنده ز معهود اگر نیفزاید
بهیچ حال نباید که منقطع گردد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş